تبليغاتX
چقدر زود دیر میشود

چقدر زود دیر میشود

هلا یهودی سرگردان عنان قافله برگردان
به رسم کهنه ی همیشه سلام
و من چقدر گاهی از رسم های کهنه بیزار میشوم
مدتهاست که نیستم
نه بودن نه نبودنم حتی دل  پر کاهی را نیز تکانی نخواهد داد . اتفاقات زیادی رخ داد اتفقات زیادی هم رخ نداد . انجمن شعر و ادب حافظ گنبد کاووس به دهکده جهانی پیوست افسوس دهکده ای که مزد گورکنش از ازادی مردم افزون است بهرحال خرسندم که این صفحه های تشنه را به شما معرفی میکنم / در این روزها ماه نامه ی داخلی انجمن حافظ نیز به همت دوستان و این بنده حقیر به چاپ رسید و هم اکنون در حال تهیه و تنظیم سومین شماره  اش هستیم / و هم زمان ماه نامه ی الکترونیکی انجمن نیز در ادرس زیر در دسترس تمامی علاقه مندان  قرار دارد .
                                     

                                   http://gonbadhafez.blogfa.com/                                  

 خبر دیگر این که دوست عزیزمان  علی اکبر اغاسیان   که اگر به کسی نگویید بین بچه های انجمن به جراعت میتوان گفت یکی از بهترین های شعر کلاسیک محسوب میشود نیز از من خواست که وبلاگش را به شما دوستان خوبم معرفی کنم
 علی اکبر اغاسیان  در معبد پاییز چشم براه شماست                www.mabadepaiz.blogfa.com


دوست بسیار بسیار عزیز دیگرم  سید مهدی جلیلی که سالهاست دل و جانمان را با گنجینه ی اشعارش صیقل داده است نیز در www.kondook.blogfa.com  و دوست نازنینم خانم وجیهه ابراهیم نژاد نیز در 

     www.ve-sarvenaz.blogfa.com                          

  چشم برا قدم های سبز شما هستند . گنج های پنهانی در این صفحات خفته میتوان یافت  حتما سر بزنید

و از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است . در این روزها بازار جشنواره ها و نشست های ادبی تا هر آنقدر که دلتان بخواهد گرم بود .


اول از همه بگویم از جشنواره استانی (سایه ) که با همت محسن حیدریان فرد ( مسئول انجمن حافظ) و دیگر دوستان با موضع دوبیتی و رباعی به مناسبت روز پدر و مبعث پیامبر عظم به تاریخ بهترین جشنواره های استانی پیوست /
 بعد از ان بگویم از بچه های پر شور و نشاط و واقعا مشتاق ادبیات که در جلسه  نقد کتاب

 ( تپشهای ماندگار) به راستی به انقلاب و شعر مقاومت ادی دین کردند . و  به امید خدا  با خوب برگزار شدن این جلسه و اشتیاق دوستان از این نوع جلسات  با خبر خوب تشکیل  ماهی یکبار  جلسه نقد کتاب   مواجه شدیم . در این جلسه دوستانی چون : مجتبی نیازی / نادر پرندوار/ علی اکبر اغاسیان / ندا جلالی و ...  نقد های در خور توجهی ارائه کردند .

هنوز در تب و تاب جشنواره سایه بودیم که فراخان جشنواره (پیدای پنهان ) با موضوع انتظار که توسط نیروی مقاومت بسیج گنبد کاووس برگزار میشد به دستمان رسید .  و دوستانی چون  مریم قره خانی / نادر پرندوار/ محمد نجفی و محمد حسن زاده  دوستانی بودند که کارهایشان برگزیده  شد و خبر خوب دیگر که در ان جلسه شنیدم خبر تشکیل جلسات شعر خوانی و نقد شعر در  کانون بسیج گنبد کاووس بود که  از ما هم دعوت شد تا در این جلسات شرکت داشته باشیم

مصادف با جشنواره پیدای پنهان  نشست ادبی مهم و با شکوه دیگری نیز در سالن حلال احمر گنبد بر گزار شد  / این نشست ادبی که فواید و بازتاب بسیار خوبی در زمینه ادبیات  و موسیقی  شهرمون داشت  جلسه ای بود با حضور دوستانمون از کشور ترکمنستان و مهمان ویژه ی این نشست نیز سفیر محترم ایران ترکمنستان بودند . و گنبد کاووس نیز در حد بضاعت تمام تلاش خود را نیز به کار بست تا میزبانی شایسته ای از دوستان ترکمنستانیمون به عمل بیاد.

 

 و اما فراخان 


 جشنواره (بامداد) با موضوع ازاد در قالب کلاسیک و سپید   در شهرستان خان ببین  به همت دوست بسیار عزیزم خانم وجیهه ابراهیم نژاد  اواخر مهرماه    بر گزار خواهد شد . از همین جا از تمام دوستانی که علاقه مند به ارسال اتر به این جشنواره میباشند دعوت میشود تا تاریخ  30 شهوریور ماه اثار خود را به دبیرخانه یا ایمیل چشنواره ارسال کنند

 
                                                    anjomanbamdad@gmail.com


ادرس دبیرخانه: استان گلستان / خان ببین /ساختمان اتش نشانی/ طبقه سوم.


 

 و اما موسیقی ...


جای تمام دوستانی که  در کنسرت موسیقی مشتاق نبودند خالی . استاد بسیار عزیزم اقای علی فرهادی به اتفاق دوستان هنرمندی از جمله اقای اسماعیل قوچانی و دوست هنرمندم اقای مهدی یحیایی  دل و روح مارا در روزهای پربرکت تولد منجی عالم بشریت به ساز و موسیقی کوک کردند . ساعتی بسیار خوش بود با نوای دل نواز سنتور کمانچه  نی و... باز هم جا داره از اساتید بسیار هنرمندم به خاطر برگزاری این گنسرت بزرگ تشکر کنم  این فضای غرق در موسیقی ناب و اصیل ایرانی حال و هوای من یکی رو که واقعا عوض کرد .

.....آه چقدر حرف داشتم برای گفتن و آه که چقدر حرف دارم برای نگفتن و از همه ی این ها گذشته باز ما می مانیم و دفتر شعرمان ...  این سطر های دلتنگی را از این حقیر پذیرا باشید. این است عاقبت شعری که از دل شاعری برامده که در سرزمینش مزد گورکن از ازادی مردم بیشتر است 

عشق مانند یک پنیر مرا خنگ کرده است
موش خانگی ام
تمام اتاق را به جستجوی ازادی زیرو رو میکند    تو دنیایی را با لبخند
یکی صورتم را با سیلی سرخ میکند یکی با اشک
منا لیزا تنها یک تشابه اسمی ست
هرگونه نسبتی را با لبخند مزحک او تکذیب میکنم
حالا با ابروهای از ته تیغ زده اش نسبت فامیلی دارم 
وقتی تو هرچیز به جز نام کوچک خودت را
تا ته چویده ای
کارم از گریه که هیچ از خنده هم میگذرد
وقتی غزل گلویم را با وزن میبندد
دهان تو را با پنیر
وزنه هر روز زوزه میکشد که چاق شده ام
باید رژیمم را عوض کنم تا از گرسنگی نمردم

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت13:18توسط منا جانمحمدیان |
 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت13:18توسط منا جانمحمدیان |
اگرفرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه ؟ تیغ از شما ورید از من

 

 

 

 

 

پس از این همه اشک بعد این همه نبودن باز هم حرفی جز شعر نیست

 

در انتظار نظرات دوستان هستم

 

 

 

ا

 

 

 

  از پشت کدام کوه می آیی که این چنین پاره های خورشید از لبانت آویزان است ؟

 

من شب ها بیدارم

 و روزها خودم را به  خواب میزنم

 

حالا که باید تو را لب کوزه بگذارم و آبش را بخورم

 

وعده ی ما نیز سر خرمن

 

 وقتی که خورشید را درو میکنی و میخوری

 

این تو بمیری از آن ادکلن هایی نیست که بعد سرکشیدن گرنس بالا میروی

 

زیر پتوی سنگین دونفره

 

وقتی که هر دو نفر خودت هستی

 

کسی جز انگشتهای خودت نیست که بار نبود یک حضور را به دوش میکشد

 

هر کس راه حل خودش را دارد

 

اما

خوردن حقیقت راه  حل مناسبی برای کتمان آن نیست

 

چند سی سی روغن کرچک انتقام خورشید را از تو خواهد گرفت

 

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت11:43توسط منا جانمحمدیان |
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم

دلت که میگیرد هوای مهسا توی سرت چرخ میخورد و هیچ کاری نمیشود کرد جز اینکه قلم را برداری و باز خراب شوی روی این کاغذ پاره های بی چاره .  این همه آشفتگی ام را به بزرگی سبیل های ظلمتان ببخشایید .

 

یک هزارو سیصدو درد را نفس میکشم بی تو این روزها که ریسمان عدالتی هرچند سست هم کیمیاست .

و تو هر چند پاک مرا در گرداب ظلمانی این تنگنای لجن زا میکشی . نمی دانم کجای این خم ترک داشت که این گونه رفتی از دستم . و من این حقارت بی بدیل را میستایم و غرور تو را که از من ابدیتی میسازی و مرا سخت میکنی مثل سنگ مرمرینی که غرور بی مرزت را تجلیل میکند . من به رغم این همه آشفتگی تو را زیر نگاه این همه آیینه میرقصم .و حقیقتا" قلب من جاییست که تنها پذیرش میکند . در تمام طول سال ترامادول ها مرا خوردند ... دیگر جایز نیست استکان به استکانت بزنم و طول این قایق شکسته را شنا کنم حتی اگر ...

حتی اگر شهوت این سه نقطه ها تا هم خوابگی در کفنم طول بکشد . حتی اگر همیشه هوس چیزی کنم که هیچ وقت فصلش نباشد و من خودم را سقط میکنم و تو آن جفت سمجی هستی که مرا درون خودم به بازی میگیری ...

آری بی شک بهشت باغ اساطیر چشم توست وقتی از درون چشمانت صدایم میزنی ... آه صدای تو خوب است... صدای تو خوب است

با من حرف بزن میخواهم صدایت را بشنوم  تو باغبان صدایت بودی و خنده ات...

و من آنقدر گره خوردم به انزوای این کاغذ دیواری که از هرم این هم آغوشی آتش میگیرم و تو را بالا می آورم روی این کیبورد های بی قرار و حس لمس شدن را در او تحریک میکنم که از نبود همین دستهای هرچند تو خالی خودش را به هر بی پدری بفروشد . به راستی چه فرقی میکند من حرام باشم یا تو؟

 

منی که در ظهر های داغ تابستان سرما میخورم و آش نذری پخش میکنم تا به سلامتی ات یک دور دیگر خودم را آتش بزنم تا جهنم از هیجانات ما دو تا همچنان گرم بماند ...

هنوز یادم هست شبی را که باران می آمد و من نگران بودم که خیس شوی و هنوز نفهمیدم مادر چرا گریه کرد وقتی برایت چتر آوردم ... گریه نبود مادر دوباره تو را زایمان میکرد ... شاید هم مرا ...

نمیدانم آخر آن شب شب تولد من بود    قرار نبود تو نباشی

اصل مهم این است که من دیگر هیچ سواری را در انتظار نیستم . این جا به قدر کافی آب نداریم وگرنه تو تشنه نمیرفتی ... باید شکایتی به شهرداری بنویسم ....

و چقدر خنده دار است اگر پس از این همه انتظار سوار ما پیاده بیاید ... جای تمام گریه ها خالی چقدر میشود به ریشمان خندید ...

جای تو هم خالی..........

چون سواری که پیاده بیاید مسلما" تو را به همراه نخواهد داشت

 

 

و شعر م ....

 

 

 مادرم باردار است

      دریغ پس از این همه انتظار

 

                           جاده زایید ...

 

 

و طرح ...

   

             دستان تو دستانی کوچکند 

                                 آرزویی بزرگ

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت10:22توسط منا جانمحمدیان |
چه حوصله اي داشت خدا وقت خلقت تو
 

  

 

نميدانم كي بود ؟

 

 خدا از بوسه بازي بر ميگشت شايد كه دست در خلقت او  برد

 

شعر كه از سلول هايت فوران كرد پشت هيچ بغضي نميشود پنهانش كرد .

 

غزل هايم را به دل نگير اي دوست بگذار رو حساب اين همه دلتنگي 

 

از دلتنگ هم كه نميشود خرده گرفت   ببخش اگر زيادي ديوانه شدم  ديوانه چو ديوانه ببيند ...

 

گفتن ندارد خودت ميداني كجاي دلم لنگ ميزند

 

تقصير عسل نگاه تو نيست من خرس هوس بازي هستم  

 

بخوانيد مرا كه سخت  موم اين كندوي زنبور عسل شدم  

 

ميخواهم بدانم كه هستيد منتظر نظرات و نقد همه ي دوستان   هستم چه اونهايي

 

 كه ازم دلخورن و ديگه

 

دوسم ندارن چه اونايي كه هنوز دوسم دارن و ...

 

 

 

 

 

 

و غزل اول ...

 

درون آينه گم شد دلي با نام شما             به قصد خوردن سنگ آمدم به بام شما

 

مرا به حسرت نور ستاره خواهي كشت    پلنگ زخمي عشقم كه گشته رام شما

 

نخواه از دل مستم تلو تلو نخورد            شراب خوردم و جامي زدم به جام شما

 

هميشه رد نگاهم به چشم هاي تو بود       كه ذكر عاشقي ام شد قسم به نام شما

 

كبوترانه به سويت هميشه آمده ام            كه اعتياد شديدي مرا به دام شما -

 

كشانده و دل و دينم هميشه لنگ تو است    هميشه لنگ تو ماندو به زير گام شما

 

 

 

و از هرچه بگذريم رباعي چيزه ديگريست ...

 

 

تقديم  به صاحب تمام اللهم عجل لوليك الفرج ها...

 

 

 

بردار قلم را و برايم تو رباعي بنويس        از روز قشنگي كه قرار است بيايي بنويس

 

       ديگر قفسم  مرا تحمل نكند                         از بال زدن سوي رهايي بنويس

 

 

 

 

 

 

 

دوباره دردهایت زیاد میشود

هوس میکنی تما مشان را بالا بیاوری روی شاعرانگیت

وقتی که بوی گند پاییز حنجره ات را زرد میکند

با شلوار کوتاه راه میوفتی وسط خیابان و بستنی لیس میزنی

هیچ چیزی هم برایت نمانده باشد

قلمی هست که دوباره هوارش کنی سر کاغذ تا زردی سردرد های شبانه

 اش را کلمه کلمه گریه کنی

 

چه فرقی میکند هر فصلی هم که باشد  هوس چیزی میکنی که هیچ وقت

فصلش نیست

رباعی های ضد رباعی را تقدیمتان میکنم .

با پاییز تان خوش باشید شاعرها .من موی گندیده و بوی گند عرق تابستان را

با هیچ پرتغالی عوض نمیکنم

 

 

 

 

 

                            دل از تو شده عزیز دامن نیلی

                        نشمار که از که ها تو خوردی سیلی

                         امروز همه به عشق تو معترف اند

                              امروز که لب بر لب عزراييلي

******************************************************               

                            یک روز شبیه روز نزدیک به عید

                           روزی که دلم گناه چشمت را دید

                             من مانده ام و هزار رویای محال

                          من مانده ام و خداست ماضی بعید

 

 

                                                                             

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت17:58توسط منا جانمحمدیان |
مست از حضور وسوسه انگیزتان شراب ...
 

 

 

 

قصد جان میکند این عید و بهارم بی تو

                                                  این چه عیدی و بهاریست که دارم بی تو؟

گیرم  این باغ  گلاگل  بشکوفد رنگین

                                                به چه کار آیدم ای گل به چه کارم بی تو ؟

 

 

پیشاپیش رسیدن سال نو رو به همه ی دوستان  عزیز  تبریک میگم 

 

غزل از سرو کولم بالا میرود این روزها . تقدیم به همه دوستان

 

   ** دلم همیشه و هر جا فقط به یاد شماست

                                             اگر که عاشق عشقم به اعتماد شماست

درون  مسجد چشمم محرمی بر پاست

                                             که پرچم و علم و غصه اش نماد شماست

بگیر دست مرا و ببر مرا با خود

                                            که دستهای من این جا در انجماد شماست

منی که زاهد غار حرای چشم توام

                                           منی که معتقدم عشق در جهاد شماست

فسیل بسته دلم بی ندیدن رویت

                                          دلی که عاشق آیات ون یکاد شماست

 

منتظر نظر دوستان هستم .

****************************************************************

در ادامه ی این پست همراه من باشید با یک داستان کوتاه ...

((مادران واقعی))

چند شبی میشود خدا را شناخته ام. من هر شب با خدا همخوابه میشوم و از او کودکی دارم .کودکی که حاصل همخوابگی منو خداست.کودکم را خودم به دنیا اوردم درست مثل مادران معمولی درست مثل کودکان معمولی.کودکم غذا میخورد ،راه میرود،شعر میخواند... و درست مثل کودکان معمولی هر روز صبح مرا میبوسد.

او باید مرا دوست داشته باشد من مادر او هستم هرچند که پدر مشخصی ندارد یعنی دارد اما نمیتوانم برایش کامل توضیح دهم ،این خاصیت خداست هیچ کس قادر نیست او را کامل توصیف کند،کودکم از من اگاه تر است هرگاه من ناتوان میشوم او خودش شروع میکند به توضیح مو به موی پدرش.

کودکم هر روز مرا میبوسد و در میان هم آغوشی لب هایم با لبهایش خدایان کوچکی متولد میشوند و من خدایان کوچک متولد شده را جمع میکنم ودر تاقچه ی اتاقم میچینم.گاهی فکر میکنم داشتن میلیونها خدای کوچک از داشتن یک خدای بزرگ بهتر است.آدم برای داشتن یک خدای بزرگ خودش هم باید بزرگ باشد اما من با داشتن این خدایان کوچک تازه متولد شده بسیار خوشبخترم.

آنها ملیون ها خدا هستند اگر التماس کنم مطمئنم که بلاخره یکی از انها دلش به رحم خواهد آمد، اگر هم بخواهند معجزه کنند ... اوه فکرش را بکن میشود ملیون ها معجزه ی کوچک، من معجزه های کوچک را دوست دارم چون خودم هم شبیه آنها کوچکم.

کودکم از مدرسه بر میگردد ،مرا میبوسد و باز هزاران خدای کوچک متولد میشوند ،وای خدای من میترسم دیگر خانه ام برای این همه خدای کوچک جا نداشته باشد،باید از اول ماه به دنبال خانه ی بزرگتری باشم ،اما کودکم نگرانی خاصی از این بابت ندارد او معتقد است خانه ی ما به اندازه ی هرچند خدایی که داشته باشیم جا خواهد داشت ،خدا کند حق با او باشد.

کودکم شامش را میخورد ،مرا میبوسد و میخوابد و من بعد از اینکه او به خواب میرود خدایان کوچک تازه متولد شده را جمع کرده ودر کنار خدایان قبلی روی تاقچه میگذارم.

گرمای زیاد شومینه لذت غریبی دارد ،با یکی از خدایان کوچک درد دل میکنم تا خوابم ببرد ،آه که این کوچولو ها چقدر خوب و مهربانند،یکی از آنها برایم لالایی میخواند یکی دیگر موهایم را نوازش میکند و دیگری به درد دلهایم گوش میدهد،من هم از نگرانی برای بزرگ کردن کودکم گرفته تا دلتنگی برای خواهر برادر هایم را برای او میگویم  و او صبورانه گوش میدهد، درست است که ما ملیون ها خدا در خانه ی خود داریم اما یک مادر واقعی هر چقدر هم که خدا داشته باشد باز هم برای آینده ی کودکش نگران خواهد بود .صبوری بیش از حد او گرمای خاصی برایم ایجاد میکند و من به خواب میروم آنقدر سبک شده ام که بالاتر از آسمان قرار گرفته ام و تمام زمین را میتوانم ببینم  درست است من بالاتر هستم و تمام کهکشان را میبینم که در سکوت و تاریکی دلپذیر شب به خواب رفته اند.

محو تماشای این بیکرانگیم که صدای آشنایی به گوشم میرسد.صدای خرناس ظریف و آشنایی...

این صدای خداست. هنوز از دوران همخوابگیم با او این صدا را به خاطر دارم ،او در خواب خرناس میکشید ،نه!... مشکل از بالش نبود من خودم بارها بالش زیر سرش را درست کرده بودم ،او ذاتا" این گونه بود انگار از خرناس کشیدن لذت میبرد.

چقدر دلتنگ دوباره دیدنش بودم ،چشم هایم را کمی باز تر کردم و...

آری خدای بزرگ خود را دیدم  او همچنان که تمام کهکشان ، زمین، ماه ، خورشید، اورانوس، ناهید ... را در آغوش گرفته بود به خواب رفته و خرناس میکشید ،لبخند روی لبانم نقش بست و زیر لب گفتم :حق با کودکم بود خانه ی ما به اندازه ی هر چند خدایان کوچکی که داشته باشیم جا خواهد داشت.

(( چشم انتظار نقد صمیمانه ی دوستان هستم ))

  

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت17:29توسط منا جانمحمدیان |
همیشه خواب ها از ازتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و میمیرند

 

 

منای ناناز هک شد    

اما منا هیچ وقت هک شدنی نیست با (( منای نانازی ))  از امروز تا همیشه خواهم بود

به قول بزرگی :

سماجت بزرگترین دلیل پیروزی من بود

خوب ...

شیطونی  /  یکدندگی / لجاجت /  وروجک بودن  و ...     که در ذهن همه در   مورد من وجود داشت حالا سماجت رو هم بهش اضافه کنید ...

قول دادم خیلی حرف نزنم  

بگذار بعضی از پست های این وبلاگ آنقدر غیر شاعرانه باشد که ...

۲۴ بهمن ماه   سالروزپرواز    فروغ    گرامی باد

و  اما از هر چه بگذریم     عشق چیزه دیگریست       ولنتاین بر تمام عشاق مبارک  

و  عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

 

(( پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست ))

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت18:0توسط منا جانمحمدیان |